می خواهم به تمام کوچه ها و خيابانها بگويم تا آزاديم را جشن بگيرند
می توانم دوباره ـ آنچه را مهم نيست ـ بنويسم و به رخ ننوشته هايم بکشم
تمام روز را بنويسم و تمام شب را به جشن کلمات بروم
می توانم روی ريلها قدم بزنم بدون اينکه شرمنده قطاری شوم
اما من هنوز در مانده تر از هميشه ريلها را احساس می کنم
كوچه ها را می دوم ٬ خيابانها را پاس می دارم
خوشبختی از آن توست ٬ وقتی چشمهايت را بر منجلاب وجودم می بندی
خوش باش و بنويس . آنقدر که عاشقانه هايت را به نيايش بنشينی
بگو ... برقص ... بخوان ... بسرای هر چه را که مدت ها نگفته بودی
کسی جاسوسی تو را نخواهد کرد. کسی گنجينه ات را نخواهد گشود
من هم اينجا می مانم و در کنج نداريهايم تنها بسر می برم
حالا آرامشت را می ببينم و آزاديت را ...
حتی خدا هم که هبوط می کند و ـ باز هم ـ مرا نمی بيند که در خودم شکسته ام
تمام اشکهايم را زير آستين هايم و تمام احساسم را زير نگاهم پنهان خواهم کرد
حالا ٬ تو در دسترس همه چيز و همه کس هستی !!!
آزاديت مبارک